شیرینیهای تلخ تاریخ

سالیان دراز مردمان از نداشتن وسایط نقلیه زیاد غبطه ای به خود راه نمیدادند و به قول معروف از حداقل امکانات حداکثر استفاده را میبردند. اما همین که چند نسل جلوتر میاییم ناچار خود را در مقایسه با دنیای بیرون دیدیم و آنچه در آن است.و سر انجام قوه ابتکار را بدست گرفته و بعد از مشورت و رایزنی بزرگان ب بسم الله را در فضای باز و محیطی کاملاً صمیمی یک صدا قرائت میکردند. نمونه کامل آن را در روستایمان ناو دیدیم...

مردمان با حس نوعدوستی، همکاری و تعاونی که داشتند، یکی از شاهکارها را در آن زمان در نوع خود در سطح روستا و در کتابچه تاریخ نانوشته آن ثبت کردند.

روزها و ماههای متوالی در حال گذر بود، گذری شیرین و ماندگار، مردمان روستا سختی کار را با جانفشانی خریدند و دست به آغاز شیرین اقدامی نایاب،کم مانند و بی نظیر زدند[تنشان سلامت] و جاده ای را به مسافت 5 کیلومتر کلنگ زدند. هر روز  صدای بیل و کلنگ، متصنف سازی بود که نوید کامیابی را میداد. با شوخی روز را آغاز، ظهر هنگام به صرف نهار همه دور هم جمع میشدند و  غروب با خسته نباشین راه آمده را با شادابی باز میگشتند. بلاخره روز موعود فرارسید این مهم به حول و قوه الهی به اتمام رسید. شاید آن روز غروب را کمتر کسی بتواند از حافظه اش پاک کند، چه مراسم باشکوهی بود مزه موفقیت با گوشت و خون حس میشد، و چه شعار بیادماندنی سر میدادیم(!!!!؟)

فدای مهربانی های گوسفندی که خونش را ریخت تا خود را در شادی مردم شریک کرده باشد[جواب آن زبان بسته چه کسی میخواهد بدهد].

و چقد دیدنی بود درخشش باغهای روستا در پرتو نور چراغهای ماشینی که صدای دلنشین موتورش را کوهها یک کم آنطرفتر منعکس میکردند و زنگ خوشحالی را در تک تک خانه های روستا می نواخت، با هلهله و شادی اهالی روستا به استقبال میهمان ناخوانده رفته و با رقص و پایکوبی آن را از جشن بزرگ آگاه کرده و در شادی خود غرق کردند[تو دیدی میدانی، تو که ندیدی چی؟]

ساعاتی بعد در مسجد روستا جمع شده و سرمست از این پیروزی،شربت موفقیت را بهمدیگر تعارف میکردیم و کام دلمان را شیرین و شیرینتر کردیم،و بعد از آن به پاس مساعدتی که پروردگار در انجام  این امر مهم به ما کرده بود او را به عبادت نشستیم[دست رو دلم نذار]

این روزها رنگ پر رنگی بخود گرفته اند،به آرامی در کنار آنها بگذریم که بی رنگ بمانیم.

تمامی سنگهای استفاده شده در این جاده[دستی]یاد آور رشادتهای پدرانمان هستند که منقش به نوشته ها و تصویرهای حماسی ناشی از عرق چکیده شده از جبین این شیرمردان است که سختی را به ستوه و مشقت و ناکامی را محکوم به تسلیم کرده بودند.[میگی نه، زحمت دیدن از نزدیک را به خود کافیست که بدهی]

هر کلنگی که به زمین نواخته میشد صدای  دل نوازنده آن را به زمین منتقل میکرد که مبادا از سر لج در پهنه بیل قرار نگیرد و در فضای آکنده از شادی در هوا معلق و سهم خود را از شادی نبرد.

امروز چقدر ملال آور است که در کنار این جاده بی خیال میگذریم و غافل از اینکه این شاهکار یدی در رسانه های خارجی هم باز تاب داشته است.

یک دیوار چین بود در جغرافیایی با مقیاس کوچکتر، تنها فرقش با آن در این است که آنها پلهای ارتباطی را مسدود میکردند و ما از در مصالحه در آمده و آنها را می گشودیم.[فکرش را نمیکردیم که یک روزی آن را زیر آوار ببینیم][که دیدیم]

غارتگر:انسان،زمان و یا تاریخ؟

ماشینهای مکانیکی جاده را  به قول معروف با نقشه های مهندسی میکندند آنان موجودات تحت سلطه بودند، هدایتگران آنها چی؟ براستی جاده قدیمی در برابر این مهلکه به دنبال رهایی بود و یا خود را مقهور ابزارآلات  مدرن میدانست و باید در برابر چپاولگریهای آنها خود را محکوم به غارت میدید، جاده قدیمی چه گناهی مرتکب شده بود باید دربرگیرنده سنگ و سنگریزه و خاک و خاشاک این ماشینها میشد فقط به جرم اینکه با دستهای پینه بسته کشیده شده بود....؟

در این زمان آن مردمان چه فکری میکردند وقتی که میدیدند زحمات آنها زیر یوغ زنجیر بولدوزر خراب و خرابتر میشد[شما بودید چه فکری میکردید؟] آیا زنجیر آهنین محکمتر از اراده پولادین بود؟

این نوار زرین را که پدرانمان بروی زمین ترسیم کردند اگر چه دست تطاولگر روزگار[و همکارانش] آن را لم یکن کرد در ذهن ما نقش بسته و همیشه یادگار و نماد فداکاری خواهد ماند این عکسش انصافاً در تیررس یغماگران نیست. اما غصه من از این است که چرا نسلهای بعدی آنرا نبینند و شاید کم سعادت باشند.[و اگر خواستند به دنبال متهم بگردند شاید به آنها گفت که چرا نمی بایست این سعادت نصیبشان میشد]

و نمونه های دیگری از قبیل:

1- آیا حتماً می بایست مسجد جدید بر خرابهای مسجد قدیمی بنا میشد یا به اصطلاح بالا رفتن مناره های مسجد جدید در گرو پایین آمدن مناره های مسجد قدیمی بود؟

2- حوضچه های سر بسته جنوب روستا که زمانی حجابگاه اجدادمان بوده است از دید غارتگران پنهان نمانده و حتی سنگهای آن از این مهلکه جان سالم بدر نبردند.

3- آسیابی که زمانی صدای دلنشین آن نوید از رسیدن پاییز و سرما بود و دهان میگشود و گندمها را می بلعید تا مبادا این مردمان گرسنه بمانند از این مقوله مستثنی نگشت و آنهم در آتش چشم های حسود سوخت که سوخت[شاید تنها گناه آن این بود که به آنها نان نداده بود شاید]

و چقدر راحت مکان یک گنجینه نایاب را پاکسازی کرده و در جاش یک نهال انار کاشتیم[به همین راحتی] شما اسم این را میگذارید مبادله تاریخ با...........

شاید تعجب برانگیز نباشد چون فهم ما از تاریخ در همین حد بود......

و انصافاً برای همه ما سخت است که قبول کنیم این آثار در زباله دان تاریخ  دفن شده اند.[سخت]

/ 2 نظر / 13 بازدید
فتح الله مرادی

با سلام خدمت شما آقای کریمی عزیز، نوشته بسیار زیبایی است.و با قلم شیوا و زبان گویا یکی از غفلت های بزرگ ما را ترسیم کرده ای.منم قبلا نوشته ای مرتبط در ارتباط با شاهکار جاده و نگاه به آن از منظر دیگری در وبلاگ ناو تحت عنوان "تجلی اراده جمعی"نوشته ام.و در آرشیو اسفند ماه این وبلاگ موجود است.اما نوع نگاه شما به تیشه ای که به ریشه خود زده ایم،ممتاز و تحسین بر انگیز است.توصیه می کنم،در صورت تمایل این نوشته را در وبلاگ ناو نیز درج نمایید.

شریفی

با سلام به پیشنهاد دکتر مرادی ودرصورت اجازه مطلب فوق در وبلاگ ناو درج خواهیم نمود در صورت موافقت به مدیریت وبلاگ ناواطلاع دهید با تشکر شریفی مدیروبلاگ ناو