نیروهای مسلح و شبکه های امنیتی در رژیم پهلوی

قدرت و امتیاز افسران ارتش بسیار فراتر از حقوق و مزایای بسیار خوب ایشان بود.لباسهای نظامی شان، که معمولاً در اماکن عمومی هم به تن داشتند،اقتداری فوق العاده به آنان می بخشید و می توانستند مردمان عادی را در ارتباطات روزمره مرعوب سازند.سازمانهای نظامی هم،هرگاه برای دستیابی به مقصود لازم بود میتوانستند به اموال خصوصی(بویژه به زمینهای شهری)دست اندازی کنند.هر استان،افزون بر استاندار،یک فرمانده نظامی داشت که هردو منصوب شاه بودند و از تهران اعزام میشدند. علی القاعده، فرمانده نظامی قدرت بیشتری داشت و واحدها نظامی تحت امر وی همراه با نیروهای شبه نظامی ژاندارمری، امور استات را سخت در دست داشتند. در دوره های اقتدارگرایی، این نیروهای نقشی عمده در دستکارهای انتخاباتی به سود نامزدهای وابسته به دولت بازی میکردند ولی در دوره های حکومت استبدادی یا سلطانی دیگر نیازی به ایشان نبود،چرا که نتیجه انتخابات از پیش به طور قطعی معین بود.

نظامیان و سازمانهای نظامی هر چند در رابطه با مردم عادی نیرومند بودند، در زمینه مسائل مربوط به فعالیتهاو وظایف حرفه ای خودشان اقتداری نداشتند. تصمیم گیری در مورد مسائل نظامی،حتی بیش از تصمیم گیری در خصوص امور غیر نظامی،متمرکز بود و تصمیم گیرنده نهایی و عالی، شخص شاه بود که اجازه صریح وی،حتی برای کارهای عادی چون نقل و انتقال یک ستون نظامی نظارت داشت، انتصاب و ترفیع همه افسران ارشد و ستاد به دست خود او بود و فرماندهان نیروها،بخشها، و عملیات باید مستقیماً به او گزارش میدادند. سلسله مراتب عادی فرماندهی وجود نداشت و همه چیز وابسته به شخص شاه بود. از این رو نیروهای مسلح از نظر فنی ضعیف و وابسته بودند و هرگاه بزرگ ارتشداران خود دچار مشکل میشد و یا در کشور حضور نداشت،نمی توانستند به گونۀ کارآمد عمل کنند. رضاشاه (که شخصیتش به گونه ای غیرقابل مقایسه نیرومندتر از پسرش بود)می توانست وزیر چنگ و رئیس  ستاد را به دلیل تزلزل نشان دادن در برابر خطّر جدی با دست خود به باد کتک بگیرد، که این نکته خود میتواند ماهیت روابط ایشان را در شرایط خوب و نیز شرایط بد نشان دهد.

ارتشبد فریدون جم، رئیس ستاد ارتش و شوهر سابق خواهر شاه،کارکردن تحت آن شرایط را تقریباً ناممکن یافت:"هیچ فرماندهی در حوزۀ فرماندهی خود هیچگونه قدرتی از مسئولیت ناشی شود نداشت؛ یعنی همه آنان بدون آنکه قدرتی داشته باشند مسئول بودند...حتی فرمانده ارتش بیش از یک گروهان را در منطقه خود به کار گیرد.در تهران فرماندهان برای عملیات شبانه می بایست اجازه قبلی را میگرفتند... روشن است چنین ارتشی که در شرایط عادی برای نفس کشیدن هم باید اجازه بگیرد، در شرایط بحرانی کسی را برای رهبری بالای سرخود ندارد، و از هم خواهد پاشید... دقیقاً به همانگونه که در عالم واقع روی داد."

ارتشبد جم،ارتشبد حسن طوفانیان و دریادار امیر عباس رمزی عطایی همگی بر نبود هماهنگی میان دستگاه های مختلف نظامی و لزوم گزارش دهی مستقیم فرماندهان نیروها به شاه و کسب اجازه از وی برای کم اهمیت ترین تصمیم ها،انگشت میگذارند. به گفته جم، نتیجه این بود که گزارشهای ناهماهنگ برای شاه فرستاده میشد، و به همین سان"دستورهای ناهماهنگ،غیرمنطقی و ناپخته از بالا به پایین صادر میگردید."به گفته طوفانیان،شاه"وزارت جنگی ناکارآمد و ستاد ارتشی...حتّی نا کارآمدتر ایجاد کرده بود، و همۀ ما جزئی از آن بودیم" رمزی عطایی به یاد می آورد که دو بار از هویدا پرسیده بود چرا از قدرت و اختیاراتش استفاده نمیکند و نخست وزیر هر دو بار با شرمساری پاسخ داده بود که در واقع چیزی بیش از رئیس یک دفتر نیستم. عطایی می افزاید:"می دانید وزیران مستقیم پیش شاه می رفتند. من هم در مقام فرمانده نیروی دریایی،کارهایم را مستقیم پیش اعلیحضرت میبردم. معاونان وزارتخانه ها نیز کارهایشان را مستقیماً پیش او می بردند. در نتیجه نخست وزیر دور زده میشد، رئیس ستاد ارتش دور زده میشد- سلسله مراتب در ایران رعایت نمیشد."

جم با ناراحتی میگوید شاه در مورد خریدهای ارتش تصمیم میگرفت و طوفانیان مستقیماً دستورهای او را اجرا میکرد؛گرچه حتی در این مورد نیز به هیچ وجه منطق یا هماهنگی در کار نبود،چنانکه "هر روز برخی تجهیزات[نظامی]سفارش میدادند و سپس میگفت کاری به آن بکن".در واقع ستاد ارتش [حتی از طریق طوفانیان]هیچ نمدانستند که چه چیزی برای چه منظوری خریداری میشده است. از دیگر سو،طوفانیان هم مستقلاً نکته مورد اشاره جم در خصوص دخالت شاه در همۀ جزئیات امور را تأیید میکند:"گذشته از هر چیز،ما عادت کرده بودیم شاه را فرمانده کل بخوانیم، و حتی مرخصی افسران،ملاقاتها و بطور کلی همه کارها باید[به وی] گزارش میشد.از این رو افسران به یک سیستم خاصی عادت کرده بودند،و وقتی رئیس این سیستم این کشور را ترک کرد،به نظر من فروپاشی آن تقریباً قطعی بود."

جم داستان شگفت آوری در مورد اولتیماتوم عراق به ایران در سال 1348 در خصوص استفاده از آبراه شط العرب نقل میکند. وی بعنوان جانشین رئیس کل ارتش صرفاً شایعه در مورد اینکه اولتیماتومی به وزارت خارجه رسیده است،می شنود. وزارت خارجه این شایعه را تأیید میکند، ولی مشخص میشود که نخست وزیر از این اولتیماتوم،که چند روزی از دریافت آن میگذشته، بی خبر نگه داشته شده،زیرا وزیر امور خارجه [اردشیر زاهدی]روابط خوبی با وی نداشته است. جم می بایست آماده باش بدهد و به علّت نبودن شاه داخل کشور[سرگرم دیدار رسمی در تونس بود] وی و نخست وزیر تصمیم میگیرند اقدامهای لازم را انجام دهند. به هنگام بازگشت شاه به ایران،نخست وزیر از جم می پرسد آیا چمدان هایش  را برای رفتن به زندان در معیّت وی بسته است یا نه،چون بدون تماس با شاه در تونس، سر خود آن تصمیم را گرفته اند. فروپاشی سریع رژیم شاه در سال 1358،علل فراوان سیاسی و فنّی از بلند مدت و کوتاه مدت داشت، که یکی از آنها دقیقاً همین وابستگی همه تصمیم ها به یک شخص بود،آن هم در جامعه ای که جز از این نظر جامعه ای پیچیده و در حال مدرن شدن بود.

گذشته از مسائل مربوط به امنیت خارجی(و از نیمه دهۀ1340،بلند پروازیهای خارجی)ارتش به عنوان نیروی امنیتی برای مطیع ساختن گروهای قومی و عشایری تلقّی،و نیز برضد شورشهای عمده شهری به کار گرفته میشد.اما جدای از این موارد برقراری امنیت داخلی به دست انواع نیروهای انتظامی و امنیتی سپرده شده بود.در زمان رضاشاه نیروی پلیس مرکزی به شدت تقویت شد،به گونه ای که تقریباً از سال 1312 حتی وزیران و مقامهای برجسته دولتی پیوسته از گزارشهای منفی پلیس درمورد افکار و فعالیتشان که درست یا نادرست برای رضاشاه فرستاده میشد در بیم و هراس بودند. یکی از ویژگیهای معروف حکومت استبدادی در دوران رضاشاه و نیز محمد رضاشاه، این بود که سانسور به مرحله ای رسید که مردم از هرگونه اظهار نظر انتقادی در مورد اوضاع و احوال، حتی در گفتگوهای خصوصی،بیم داشتند. آنها میدانستند که این گفته ها به سادگی میتواند به گوش دولت برسد و اگر چنین میشد خطر مجازاتی سخت در میان بود.یکی از نخست وزیران پیشین رضاشاه در خاطرات خود در مورد از میان رفتن مصونیّت پارلمانی و بازداشت سه نفر از نمایندگان مجلس چنین اظهار نظر کرده است:"کسی اسم شاه بر زبان می آورد یقه اش را می چسبیدندکه منظورت چی بود و گاهی هر عملی که میخواستند به آن می بستند و راه دخلی برای مأمورین بود...که به جایی کشیده که شاه طالب ایمان به خودش است."

ساواک،که درسال 1336،تشکیل شد، پلیس مخفی محمد رضاشاه،هرچند سازمانهای امنیتی و اطلاعاتی دیگری نیز مانند دفتر ویژه،اطلاعات ارتش،ضد اطلاعات ارتش،بازرسی شاهنشاهی،کمسیون شاهنشاهی و... در درون و بیرون ارتش در کار بودند.اینها هم سازمانهای موازی بودند که مستقیماً به شاه گزارش میدادند و رقابتی شدید و گاه ویرانگر میان آنها وجود داشت. سپهبد حسن علوی کیا یکی از سرپرستان ساواک میگوید یکبار به شوخی به شاه گفته بود شاید رقابت موجود میان سازمانهای امنیتی نتیجۀ سیاست"تفرقه بینداز و حکومت کن" خود شاه باشد. جم نیز تصدیق میکند که نیروی زمینی کمتر با ستاد کل تماس میگرفت،بلکه مستقیم با شاه تماس میگرفت و بخشی از وقت خود را صرف مقابله با دیگر سازمانهای امنیتی میکرد.

ساواک یک سازمان امنیتی بزرگ و بی رحم بود که قدرت،نفوذ و قلمرو عملیاتش از سالهای میانی دهۀ 1340 در پی افزایش قدرت خودکامه شاه و نیز بالا رفتن تدریجی و سپس ناگهانی در آمدهای نفتی،گسترش یافت. عملیات و شیوه های ساواک برضّد فعالان سیاسی و چریک های شهری مشهور است. ولی چیزی که چندان شناخته نشده،ترس فراگیری است که این سازمان در دل خاص و عام می افکند تا جلوی هرگونه انتقاد از رژیم را حتّی در خلوت بگیرد. این امر که به ترس و تحقیر می انجامید، نقش مهمی در گسترش خشم و سرخوردگی در میان مردم بازی کرد.بدین ترتیب ساواک ظاهراً با هدف جلوگیری از دخالت مردم در امور سیاسی سبب شد شمار زیادی از مردم سیاسی شوند. اتفاقاً همین مسئله تا حدودی تفاوت فاحشی را که میان آمارهای رسمی و برآوردهای سازمانهای بین المللی حقوق بشر در مورد شمار زندانیان سیاسی در زمان حکومت شاه وجود داشت تبیین میکند. ارقام رسمی(حدود دو هزارو پانصد نفر) فقط مربوط به کسانی میشد که در دادگاهای نظامی محاکمه و محکوم شده بودند، در حالی که ارقام ارائه شده از سوی سازمانهای حقوق بشر(هفتاد تا یکصد هزار نفر)،ناظر به زندانیان سیاسی بود که بسیاری از آنان به اتهام ارتکاب بزه های جزئی که به سختی می توانست تهدیدی برضد امنیت دولت باشد،بدون محاکمه،ماه ها در زندان به سر می بردند.

/ 0 نظر / 25 بازدید